سینما مثبت: مرزبان به نویسندگی و کارگردانی بابک خواجه پاشا یکی از قصههای مجموعه سرو،سفید،سرخ با موضوع جنگ رمضان است که از شبکه یک سیما پخش شده است.داستانی که دقت در جزئیات آن نشان میدهد سازنده اثر در دنیایی فانتزی و غیرواقعی زندگی میکند و به همین دلیل حاصل کارش دارای حفرههای عمیق و غیرقابل باور است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی اینترنتی خبری_تحلیلی سینمامثبت،داستان مرزبان درباره خانوادهای است که پسر آنها با نام رضا در ارومیه در مرزبانی در حال گذراندن خدمت سربازی است.رعنا مادر او – با بازی فریبا کوثری-پزشک و استاد دانشگاه است.او پسری از نسل زد به نام «ایلیا» دارد و دختری دهه هشتادی که قصد ازدواج با پسری به نام «بهروز» را دارد. بهروز خارج از ایران ساکن است و قرار است برای برگزاری مراسم عروسی روی کشتی و عقد به استانبول بیاید. حالا طهماسبی پدر داماد – با بازی سیروس همتی- به همراه همسر و دخترش و خانواده رعنا عازم استانبول هستند تا این مراسم برگزار شود.رعنا برای دیدن پسرش تصمیم گرفته زمینی به ارومیه بیاید و از آنجا زمینی به وان بروند.در دیدار با رضا متوجه میشود او به دختری به نام هانیه علاقهمند است و نسبت به این مساله ابراز ناراحتی میکند. در لحظهای که قرار است رعنا از مرز عبور کند،خبر آغاز جنگ را میشنود و به تصور شهادت فرزندش رضا به ارومیه برمیگردد و…
فیلمنامه این اثر از آن دست متنهای شعاری و مدیر گول زن است که احتمالا هنگام تعریف متن برایش – بعید است این ایدهها روی کاغذ و در قالب فیلمنامه کامل شکل گرفته باشد- اشک در چشم مدیر مربوطه حلقه زده است. فیلمنامهای از جملهها و عبارتهای شعاری.از حساس بودن راننده ون به لفظ غریب تا جملههایی مثل: آبروی من این طرفه ایران و نازنین جماعتی هستید شما و بعد ضایع شدن طهماسبی که پهلویچی است و شعار این آخرین نبرده سر میدهد تا نمایش پیوندهای مودت و دوستی با کُردها و سپس عرض ارادت به امام رضا (ع) و نمایش ایران دوستی نسل زد و….
اولین و مهمترین اشتباه سریال این است که امکان ندارد فرزند فردی در جایگاه رعنا برای سربازی به هنگ مرزی بیفتد.مگر نه اینکه همسر رعنا فوت کرده است؟! در چنین حالتی رضا میتواند کفیل مادرش شود و عملا سربازی نرود.نکته بعدی اینکه این حجم از چیدمان تصنعی عناصر داستانی و ارومیه و استانبول را کنار هم چیدن غیرقابل تحمل است. چرا رضا یک آدم عادی از جامعه نیست؟یک سرباز که افتاده ارومیه و خانوادهاش آمدهاند دیدن او؟! حتما باید این حجم از سانتیمانتالیزم را در فیلم شاهد باشیم؟روایت زندگی آدمهای عادی سخت است یا سازنده اثر بیشتر با این طبقه «پولدار» حال میکند و زبان طبقه پایین جامعه را نمیداند؟!
این حجم از شخصیت هرکدام باید کارکردی داشته باشند. کارکرد زن طهماسبی در داستان چیست؟ راننده ون چکاره است؟چرا باید با ون او به ارومیه بروند؟!
آهنگ ای لشگر صاحب زمان وسط فیلم چه میکند؟چرا اسمی از اسرائیل در حمله به ایران نیست و فقط روی امریکا تاکید میشود؟این چه خانم دکتر و استاد دانشگاهی است که متوجه زبان ارمنی نمیشود و به زن کافهچی میگوید: شما کُرد هستید؟! زن کافه چی که شوهرش قبلا آتش نشان بوده از کجا در داستان پیدایش میشود و به قصه سنجاق میشود؟!
چرا فضاسازی داستان اینقدر ضعیف است؟پلانهای طولانی در مرز به چه دلیل است و چرا سریال عاجز است از یک فضاسازی ملموس و ساده؟ واقعا یافتن یک داستان از دل جنگ و تعریف آن اینقدر سخت است؟آيا سازندگان این اثر خبر ندارند در روزنامهها و پادکستها از خردادماه تاکنون داستانهای زیادی از جنگ و حضور مردم عادی نقل شده؟چرا با این بنمایه ضعیف فکری همچنان دوست دارند مولف باقی بمانند و دو ریال پول قصه و فیلمنامه ندهند و ضعفهای خود را با بستن موسیقی به ناف اثر پُر کنند؟در نهایت هم طبقه مرفه را به رستگاری برسانند و کردها را شهید کنند؟
سینما مثبت آماده انعکاس دیدگاههای افراد،سازمانها و نهادهایی است که نام آنها در این مطلب آمده است.





