سینما مثبت: رضا استادی-نویسنده و مستندساز –«دبی» امریکایی کوچک بود در دهه هشتاد.مجموعهای از آسمانخراشهای عظیم و اتوبانهای وسیع و مراکز خرید مدرن و عجایب گوناگون که در میان بیابانی کوچک ناخواسته تداعی کننده «بابل[1]» بود برای همه ایرانیهایی که با تورهای سه شب و چهار روز ارزان قیمت زیر یک میلیون تومان خود را به این شهر عجیب میرساندند.در دهه هشتاد دبی آنقدر سخاوتمند بود که حتی پذیرای مسافران و شیفتگان بیپول هم بود.یعنی با جیب خالی هم میشد میهمان این شهر بود.در قالب تورهایی که از دهه شصت هم رایج بود و به آن «اسیری» میگفتند؛مشتاقان و عاشقان این سرزمین با چمدانی حاوی کالای قابل فروش ایرانی در دبی عازم این امیرنشین شده و در بازگشت نیز چمدانی حاوی کالاهای ارزشمند را برای رئیس کاروان به ایران میآوردند و از قِبَل این تجارت چمدانی، سیاحتی هم در آفاق و انفس دبی کرده و سفری خارجی را در گذرنامه خود ثبت میکردند.البته شکوه و تجمل این شهر افسانهای برایشان حکم خرمایی بود که بر نخیل بود و آنها خواجه دست کوتاهی که هیچگاه آن تجمل را لمس نمیکردند.

این سفرهای سهل الوصول آنقدر زیاد شده و جامعه «دبی رفتگان» آنقدر گسترده شده بود که در میانههای دهه هشتاد دیگر دبی یک کشور خارجی برای اغلب ایرانیها محسوب نمیشد و در جمعهای دوستانه اگر کسی میگفت که خارج بوده و از او درباره مقصد این خارج سوال میشد و میگفت دبی؛ پاسخ میشنید: «دبی که دیگه خارج محسوب نمیشه»!
اولین و آخرین بار بهمن ۱۳۸۲ سفری یک هفتهای به دبی داشتم و مانند هر نویسنده و روزنامه نگاری در پس شهر غرق در نور و تجمل دبی، به دنبال چرایی این توسعه بودم.تا یک هفته پس از بازگشت،شهر تهران شهر در نظرم کمنور و تاریک بود!دروغ چرا؛ حتی به دنبال موقعیتی برای زندگی و کار در دبی بودم اما آغاز تحقیق و مطالعه و دنبال کردن رد دبی در دهههای چهل و سی شمسی کم کم تصویری کاملتر و واقعیتر از این «ونیز خلیج فارس» در ذهنم شکل داد.شهری که توسط راهزنان دریایی بنا شده بود و برای دورههای طولانی ایرانیهایی از جنوب ایران- لار و لامرد و حتی بلوچستان- نیرو و سرمایه بخشهای مختلف آن را تامین کرده بودند.شهری که با حمایت بریتانیا بال و پر گرفته بود. شهری ساخته شده بر شانههای نحیف کارگران هندی و بنگلادشی و نیروهای خدماتی از جنوب شرقی آسیا که مانند رباتهای برنامه ریزی شده جز لبخند و تعظیم مراودهای با مراجعه کنندگان نداشتند.شهری به شدت امنیتی که حضور پلیس و نیروهای امنیتی را حتی در آسانسورهای آپارتمان حس میکردیم.شهری که بیشتر یک دکور باشکوه بود تا شهر و مدنیت و تاریخی که مثلا در سفر به استانبول قابل لمس بود.
تحقیقات میدانی و کتابخانهای و حتی گفت و گوی تلفنی با افرادی که تجربه زندان رفتن در دبی را داشتند؛ به مرور تصویری از این شهر برایم ساخت که در رمانی دوجلدی به نام «بدون تو غیرممکن بود» در سال ۱۳۹۲ در نهایت در قالب کتاب ثبت و ضبط شد.شخصیت محوری این رمان فردی از طبقه نسبتا فرودست جامعه بود که در سفرهای متعدد به دبی خود و خانوادهاش به دبی و تجارت چمدانی، درآمدی کسب کرده و بخشی از مشکلات مالی خود را رفع و رجوع کرده بودند.دختری به نام حریر که در دهه شصت، خود و خانوادهاش میهمان سفرهای اسیری و میهمانخانههای ارزان قیمت دبی بودند و در دهه هفتاد کمی ارتقاء پیدا کردند و یکی از فرزندان خانواده یک دفتر صدور ویزا برای ایرانیها در دبی به راه انداخت و همین مساله سبب شد خواستگاری از میان عربهای بومی پیدا کند.داستان تا دهه هشتاد و نود ادامه پیدا میکرد و جاه طلبیهای حریر با دبی معنا میشد.
در جنگ رمضان هربار خبری از دبی شنیدم، تحقیقات مفصل از این شهر برایم تداعی شد.پهبادهای ایرانی که در دبی فرود میآمدند،انگار تکهای از آن تجمل قلابی و شکوه تصنعی را فرو میریختند.شهری که در بیست سال گذشته تلاش کرده بود تا گهواره تمدنی برای ثروتمندان سراسر دنیا و خانه دوم آنها باشد،حالا فرو ریخته بود و واقعیت تاریخی این شهر جعلی با فرار ساکنان غیربومیاش در حال برملا شدن بود.دبی آش دهن سوزی نبود و ساختمانهای بلند ریشهای در آن بیابان شنی ندوانده بودند.پلاتویی بود که با پایان نمایش برچیده میشد تا جای خود را به دکور و پلاتویی دیگر برای داستانی دیگر بدهد.داستانی که اینبار شکوهمند نبود.
پانویس: در فرهنگ مسیحی هر نوع مرکز فساد و مال اندوزی و دنیاپرستی به بابل تشبیه شده است[1]
منبع: روزنامه جام جم- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵





